حیاطشان پر بود از درخت های جورواجور. تابستان که می شد با بچه های عمو و خاله از کت و کول درخت ها بالا می رفتند و میوه می چیدند و اسهال می گرفتند و دوا و درمان و خلاصه کلی دردسر. اما به درد سرش می ارزید. آخر میوه ها شیرین بودند. اما با این همه همیشه حسرت درخت گیلاس همسایه در دل بچه ها مانده بود. حتی چند بار تصمیم گرفتند که دزدکی از درخت همسایه میوه بچینند. اما مگر می شد. ترس از مادر از یک طرف و دیوار بلند همسایه از آنطرف و سگ همسایه از طرف دیگر. حتی یکبار تا پای درخت پیش رفت اما پارس سگ همسایه همان و بیرون آمدن اهل منزل همان و کتک مفصل خوردن همان. کتک آنروز طعم گیلاس درخت همسایه را از یاد محمد نبرد. اما دیگر بزرگ شده برای خودش مردی شده بود زشت بود که از دیوار همسایه بالا میرفت. دیگر کت و شلوار یقه آهاری می پوشید و کیف دست می گرفت و در یکی از ادارات دولتی پشت میز می نشست. اما هر روز صبح درخت را نگاهی می کرد و نقشه ای در ذهن می ریخت و رد می شد.
امین
ترسیده بود .صدای سرفه ی خشک پسرش می آمد.همه ی چراغ ها خاموش بود.خواب دیده بود حیاط خانه شان پر است لیوان های رویی یخ و مردمی که می آیند و می روند و برف می بارید و همه جا سپید بود.گازشان قطع بود ولی عرق کرده بود.نفس نفس می زد و باز صدای سرفه ی خشک پسر دو ساله اش را می شنید.نگاه کرد به پسرکش .اشک آمد توی چشمانش.
.
می خواست چیزی نذر کند برای پسرش.ولی تردید داشت.به زنش گفت.زن تردیدی نداشت.قانعش کرد.دو هزار تومان نذر کرد برای پسرکش.
.
برف می آمد.گازشان قطع بود.مرد خوشحال بود.نذرش را ادا کرده بود. صدای سرفه خشک پسرش نمی آمد.چراغ ها خاموش بود. خوابیدند با شکم گرسنه.
هنوز پنج دقیقه ای تا اذان صبح مونده بود. موذن پیر چشمهای خسته اش را بست. سوزش عجیبی داشتند. کبوترهای مسجد بالای سرش می چرخیدند یکیشون خورد به سرش. یهو از جا پرید و بلند شد. بی اختیار ساعتشو نگاه کرد. اما هنوز دو دقیقه مونده بود. یه کم کلافه شد. آخه خوابش خیلی ناز بود. چشمش به دو کبوتر که جدا از بقیه داشتن یه گوشه نوک هاشون رو به هم میزدن افتاد.
همینطور نگاشون می کرد. ساعت و زمان و همه چی یادش رفته بود. با یه صدای غریب به خودش اومد"حی علی صلاة" اما اون دیگه اذان نگفت.
این نغمه را با صدای خوش تر از همیشه خوند:
"عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت"
امین
دراز به دراز افتاده بود روی زمین. کنار سرش یک کاغذ سفید A-4 افتاده بود. اثر یک تای عمودی و یک تای افقی بر وسط کاغذ مشخص بود. روی کاغذ نوشته بود: "وقتی که قرار باشد زندگی نکنم، نفس کشیدن و عمر پرمشقت چه فایده دارد؟" چند خط پایین ادامه داده بود: "دکتر گفته تا 7-8 ماه دیگر باید پیراهن و شلوار گشاد بپوشم تا زخم کمر و ران چپم برای مداوا آماده شود. البته گفتهاند بهتر است جز در مواقع ضرورت پیراهن و شلوار نپوشم. توصیه کردهاند تا 2 سال دیگر فقط از دمپایی، آنهم در حد ضرورت، استفاده کنم تا زخم روی پای راستم بهبود یابد. تازه گفتهاند تا چند ماه دیگر علاوه بر آنکه باید از نی برای نوشیدن استفاده کنم، حق بوسیدن هم ندارم. چون بیماریام از طریق زخمی که روی لب پایینم است منتقل میشود." روی سطر بعدی خط کشیده شده اما قابل خواندن است؛ "انگار خدا هم از من بدش میآید. لج کرده بامن. هر جور شده، زندگی را از من دریغ کرده" در خط پایین نوشته: "اینها همه و همه یعنی که من دیگر نمیتوانم پیراهن یاسی راهراه و شلوار کتان نوک مدادی و کفشهای چرمی مشکیام را _همان ترکیبی که توی عکس پوشیده بودم و او گفته بود: دوست دارم وقتی دیدمت با همین لباسها باشی_ بپوشم و از خانه تا کافهی پایین خیابان پیاده بروم و بعدازظهر را کامل در کافه بمانم تا شاید قولش که گفته بود «یک روز بعدازظهر میآیم تا در همان کافهی نزدیک خانهتان با هم گپ بزنیم و ..» محقق شود و ببینمش و بنشینیم یک گپ سیر با هم بزنیم و همهاش قهوه بخوریم و بعد یک بوسه.. . اینها همه و همه یعنی از تمام آرزوهایم که بهانهی زندگیام شدهاند صرف نظر کنم."
پایین کاغذ هم نوشته بود: "پدربزرگ همیشه به من میگفت زندگی یعنی امید. پس حالا که امیدی نباید داشته باشم، نفسها و ثانیهها به چه کارم میآیند؟"
دست چپش رها شده بود کنار نامه و صورتش کبود بود. پلاستیک پارهای روی گردنش مانده بود. دراز به دراز افتاده بود روی زمین.
[دختر جوان روی صندلی پارک کنار پسر جوانی نشسته، به او میگوید: "چه غروب دلنشینی!" پسر سری تکان میدهد و صورتش را نزدیک او میکند.]
بیشتر از این که ترسیده باشد ،خجالت کشیده بود . بچه ها هی سوال می کردند . فقط زمین را نگاه می کرد . ناظم آب می زد به صورت خواهر کوچکش . اذان ظهر گفته می شد . هموز همه صف ها به کلاس هایشان نرفته بودند . خواه رش غش کرده بود . خودش هم حال نداشت . خواهر کوجکش چشم ها را باز کرد . بی حال بود .دوباره بست . دباره پرسش تکراری بچه ها می لرزاندش . :مگر خواهرت ناهار نخورده بود ؟
سرد بود .خیلی سرد . سردتر از همه ی این سال هایی که کارتن خواب بود .از وقتی که میرزا مرده بود هیچ وقت احساس گرما نکرده بود . مگر زیر تیغ آفتاب تابستان . این قدر سرد بود که با شکم خالی احساس گرسنگی نداشت . خودش هم نمی دانست چرا شکایتی از گردون ندارد . تمام محل می دانستند که حرام زاده است . و خودش هم می دانست . هیچ کس کار به او نمی داد و نه جا . وهیچ وقت به مسجد راهش نمی دادند . و همیشه می خواست بداند خدا چه شکلی است . چند سالی شاگرد میرزا علی بود و جا هم داشت .میرزا مرد و او بی پدرتر شد . هیچ وقت نفهمید چرا میرزا به مسجد نمی فت و با مسجدیان دوست نبود .با آن که خیلی مومن بود . شب خیلی سرد بود حتی سردتر از نگاه های تحقیرآمیز مردم محل . و حتی سردتر از وقتی که می خواست برود مسجد و خادم مسجد گفته بود: نجس برو بیرون .
**
تنها کاری بود که می توانست بکند برای فرار از سرما .از دیوار رفت بالا .از دیوار آویزان شد و پرید توی حیاط . دستگیره را کشید .در باز بود .دو بخاری روشن بود و خیلی گرم . همه جا نور آبی بود . رد نور را دنبال کرد .لامپ آبی در محراب مسجد روشن بود . خیره شد . حتی پلک هم نزد . هیچ احساسی نداشت . انگار غرق شده بود در بی نهایت . او خدا را دید .
**
نزدیک اذان صبح بود . خادم قفل در حیاط را باز می کند. لامپ آبی روشن نیست . بوی خوشی می آید .لامپ ها را روشن می کند .بوی خوش را دنبال می کند . کسی خوابیده است گوشه ی مسجد .با عصبانیت داد می زند .تکان نمی خورد. چند ضربه می زند تکان نمی خورد . بوی خوش می آید . حرام زاده مرده است.
صنوبر ایستاده است با دستانی گشوده
باد صدایم می کند
با باد در برگ های صنوبر می رقصم
صنوبر ا در آغوش می کشم/باران می بارد.
*
کتابش چاپ دوم شد . با همان صفحات سفید با دو سه خط شعر . دیروز صدای اره برقی که افتاده بود به جان صنوبرها پرستو ها را فراری داد . شاید صنوبرها چاپ سوم را در آغوش بکشند.
شیر آب را بستم. هیچ چوب و خاکستری از چهارشنبهسوری توی حیاط باقی نمانده بود. با دست راستم صورتم را خیس کردم و رفتم داخل اتاق. مادر، مادربزرگ و عمهها داشتند رختخوابها را میآوردند سمت حیاط تا آفتاب بخورد و میکروبهایش از بین بروند. دری که از آشپزخانه به حیاط باز میشد را گرفتم تا چند لحاف و تشک را وارد حیاط کردند. رفتم داخل اتاق و نشستم لب پنجره. همینطور که باغچه و خیابان _که از پشت حصار دور خانه مشخص بود_ را نگاه میکردم، با خودم میگفتم کاش زودتر همهی رختخوابها را روی تختها، توی حیاط پهن کنند و من بروم روی آنها دراز بکشم، کاش مادر اجازه دهد شب را توی حیاط بخوابم و تنگ ماهیها هم تا صبح کنار تخت باشد. از کنار پنجره بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. پارچه روی سبزهها _که هنوز کامل نشده بودند_ را کنار زدم. شیر ظرفشویی را باز کردم. دستم را بردم زیر آب. و دو بار پر کردم و پاشیدم روی سبزهها.
"الان خودم رو میرسونم". گوشی را گذاشتم. دستم را محکم به پیشانیام زدم. ناگهان چشمهایم پر از اشک شد و یکباره جاری شد روی صورتم. بلند شدم تا بروم لباسهایم را بپوشم. آنقدر چشمهایم از اشک پر بود که جلویم را کامل نمیدیدم و پایم گیر کرد به پایه میز عسلی. میز افتاد. شیشهاش خورد به پایه کاناپه و خورد شد. اصلا نگاهش نکردم و بیتوجه به پشت سرم رفتم سمت اتاق. فکر اینکه همسرم برای چهارمین بار در این هفته تشنج کرده، آزارم میداد. مهمتر از آن، اینکه این بار بیرون از خانه حالش بد شده. حادثهای که دوست نداشت هیچوقت اتفاق بیافتد. همانطور که شلوارم را میپوشیدم، موبایل را با کتفم کنار گوشم نگه داشتم. "ماشین دارید؟". دکمههای پیرهنم را بستم. "چند دقیقه دیگه میرسه؟". کمربندم را بستم. "عجله دارم. ممنون.". کیفم را برداشتم و رفتم سمت در. ماشین رسید. سوار شدم. رادیوی ماشین روشن بود. موسیقی شادی پخش میشد. صورتم خیس بود اما دیگر از چشمهایم اشک سرازیر نبود. موسیقی قطع شد. هرچه پول در جیب کتم بود درآوردم تا بعدا برای دادن کرایه معطل نشوم. صدای تیکتاک ساعت پخش شد. یاد دخترم افتادم که با دوستش رفته بود بازار. انگار با خودش کلید نبرده بود. چشمهایم را بستم. هرچه سعی کردم یادم نیامد دخترم کلید دارد یا نه. صدای انفجاری از رادیو پخش شد. از جایم پریدم. "آغاز سال یکهزار و سیصد و ..."
[دختر جوان نگران، پشت در انتظار میکشد]
آفتاب سرد می تابیدبر سرو صورت پر چینش.نشسته بود در پیشتوی خانهی کاه گلیاشان.حتی از گربه آتش گرفته خبری نبود.و کسی نبود هم سخنش شود.اگر هم بود حوصله نداشت.خانهشان بالاترین خانه ی ده بود.این چند سال خیلی خالی شده بود.جوان ها رفته بودند شهر و پیرمردها زیر خاک.گاهی نگاه می کرد پایین ورفت وآمد مردم ده را تماشا می کرد.و گاهی چشمش میافتاد به قبر مَردش.و شاید نمه اشکی جمع میشد در چشمانش. وسر بر می گرداند.این روزها حوصله نداشت.حتی نمیخواست فکر کند به مَردش.
زمستان بود.باران بود.سرد.همه جا گل بود.همه ی مردم ده آمده بودند.حتی آنها که رفته بودند شهر.صدای گریه بود بیشتر بچه ها گریه کرده بودند.مه بود.کسی آن پایین دولا شده بود و سنگ خواسته بود.بیرون آمده بود.صدای گریه بود.چند نفر با بیل گل ریخته بودند بر جسد بیجان مردش.هنوز باران بود ومه.
سرش را تکان داد.نمی خواست فکر کند به مردش.خواست بلند شود.نتوانست.درد بود در پاهایش.شبیه مورمور.لبخند زد.
زمستان است.آفتاب است.سرد است.مردم ده آمده اند حتی آنها که رفته اند شهر.صدای گریه است.کسی سنگ میخواهد. صورت بی جان را نگاه می کند.لبخند زده است.بیرون می آید.می گوید بریزید.خاک میریزند روی لبخند خشک مادر بزرگ.
سوزن بان پیر، ارام و ساکت در گوشه ی دنج ایستگاه متروک با ریل های زنگ زده نشسته و چشمان اش را به نقطه ای در زمین دوخته است. سر که بلند می کند، انتظار چشمهاش از پشت حصار تنومند و سنگین پلک ها پیداست! نمی داند قطار تاخیر داشته است یا نه! چون اصلا ساعت حرکت قطار را نمی دان. اما بر طبق یک چیزی که نمی شود نامش را عادت گذاشت باید منتظر امدن قطار و مسافرهاش باشد تا برای قطاری که به ایستگاه می رسد تابلو تکان دهد و برای تاک و توک مسافرهایی که شاید برایش دست تکان دهند ابراز احساسات کند! کم کم شب می شود. سوزن بان پیر دنبال پیپ اش می گردد. دیگر توتونی برایش نمانده است. صدای جغدی فضای ساکت را پر می کند. باد زوزه می کشد. سوزن بان چشم هایش را می بندد و جغد هم چنان اواز می خواند. صدای زوزه ی باد و جغد که در هم می امیزد شبیه سوت قطاری است که سوزن بانی را زیر چرخ های اهنیش له می کند!