تو آزادی !
مرد ناباور است .صدای دوستاقبان مهربان است.
- تو آزادی میتونی بری ،هر جا که دلت بخواد .
مرد تکان میخورد.
- یعنی که واقعا میتونم برم ؟
دوستاقبان لبخند میِزند . مرد تکیده است . ریشش بلند است .چشمانش گود نشسته است .
- البته که میتونی بری ...تکون بخور .
مردپر صدا نفس میکشد . هوای آزادی تکانش میدهد . به چشمان حیلهگر دوستاقبان نگاه میکند .حرف زدن دوستاقبان نرم است .
- اصلا برا همین از زندان بیرونت آوردم ...د یالا تکون بخور .
مرد با تردید راه میافتد .میلنگد .کمر خمیدهاش راست میشود .برمیگردد و به دوستاقبان نگاه میکند . دوستاقبان لولهی سرد تفنگ را تو مشت میفشرد .قدمهای مرد تندتر میشود . دوستاقبان سرجای خود ایستاده است .مِژه نمیزند . به لبانش لبخند نشسته است . مرد پا میگذارد به دو .یکهو صدای گلوله میاید .صدای خفهی گلوله که به گوشت نشسته باشد .مرد به زانومیافتد .دوستاقبان جست میزند .خودش را میرساند بالای سر مرد . خونا ز سینه مرد میجوشد .
- میخواس فرار کنه . ایست دادم ....ناچار شدم....
**
پ.ن :برگفته از فصل سوم “همسایه ها” اثر “احمد محمود” صفحهی بدون دخل و تصرف .
