|
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل
خجالت بیشتر از این که ترسیده باشد ،خجالت کشیده بود . بچه ها هی سوال می کردند . فقط زمین را نگاه می کرد . ناظم آب می زد به صورت خواهر کوچکش . اذان ظهر گفته می شد . هموز همه صف ها به کلاس هایشان نرفته بودند . خواه رش غش کرده بود . خودش هم حال نداشت . خواهر کوجکش چشم ها را باز کرد . بی حال بود .دوباره بست . دباره پرسش تکراری بچه ها می لرزاندش . :مگر خواهرت ناهار نخورده بود ؟ + 87/03/14 1:2 [......] ساما | |