تبليغاتX
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل - آخرین کلمه‌ها



مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

آخرین کلمه‌ها


دراز به دراز افتاده بود روی زمین. کنار سرش یک کاغذ سفید A-4 افتاده بود. اثر یک تای عمودی و یک تای افقی بر وسط کاغذ مشخص بود. روی کاغذ نوشته بود: "وقتی که قرار باشد زندگی نکنم، نفس کشیدن و عمر پرمشقت چه فایده دارد؟" چند خط پایین ادامه داده بود: "دکتر گفته تا 7-8 ماه دیگر باید پیراهن و شلوار گشاد بپوشم تا زخم کمر و ران چپم برای مداوا آماده شود. البته گفته‌اند بهتر است جز در مواقع ضرورت پیراهن و شلوار نپوشم. توصیه کرده‌اند تا 2 سال دیگر فقط از دمپایی، آن‌هم در حد ضرورت، استفاده کنم تا زخم روی پای راستم بهبود یابد. تازه گفته‌اند تا چند ماه دیگر علاوه بر آن‌که باید از نی برای نوشیدن استفاده کنم، حق بوسیدن هم ندارم. چون بیماری‌ام از طریق زخمی که روی لب پایینم است منتقل می‌شود." روی سطر بعدی خط کشیده شده اما قابل خواندن است؛ "انگار خدا هم از من بدش می‌آید. لج کرده بامن. هر جور شده، زندگی را از من دریغ کرده" در خط پایین نوشته: "این‌ها همه و همه یعنی که من دیگر نمی‌توانم پیراهن یاسی راه‌راه و شلوار کتان نوک مدادی و کفش‌های چرمی مشکی‌ام را _همان ترکیبی که توی عکس پوشیده بودم و او گفته بود: دوست دارم وقتی دیدمت با همین لباس‌ها باشی_ بپوشم و از خانه تا کافه‌ی پایین خیابان پیاده بروم و بعدازظهر را کامل در کافه بمانم تا شاید قولش که گفته بود «یک روز بعدازظهر می‌آیم تا در همان کافه‌ی نزدیک خانه‌تان با هم گپ بزنیم و ..» محقق شود و ببینمش و بنشینیم یک گپ سیر با هم بزنیم و همه‌اش قهوه بخوریم و بعد یک بوسه.. . این‌ها همه و همه یعنی از تمام آرزوهایم که بهانه‌ی زندگی‌ام شده‌اند صرف نظر کنم."
پایین کاغذ هم نوشته بود: "پدربزرگ همیشه به من می‌گفت زندگی یعنی امید. پس حالا که امیدی نباید داشته باشم، نفس‌ها و ثانیه‌ها به چه کارم می‌آیند؟"
دست چپش رها شده بود کنار نامه و صورتش کبود بود. پلاستیک پاره‌ای روی گردنش مانده بود. دراز به دراز افتاده بود روی زمین.

[دختر جوان روی صندلی پارک کنار پسر جوانی نشسته، به او می‌گوید: "چه غروب دلنشینی!" پسر سری تکان می‌دهد و صورتش را نزدیک او می‌کند.]

اسیر



+ 87/03/23 1:37 [......] اسیر |

Subscribe to me on FriendFeed