تبليغاتX
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل - گلدسته



مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

گلدسته


هر روز همین کار رو می کرد. سه مرتبه صبحُ ظهر و عصر. اما امروز صبح با بی میلی از خواب بلند شد مثل اینکه از این تکرار خسته شده بود. پله های مارپیچ رو بالا رفت. داشت دور خودش تاب می خورد اما بالا می رفت.

هنوز پنج دقیقه ای تا اذان صبح مونده بود. موذن پیر چشمهای خسته اش را بست. سوزش عجیبی داشتند. کبوترهای مسجد بالای سرش می چرخیدند یکیشون خورد به سرش. یهو از جا پرید و بلند شد. بی اختیار ساعتشو نگاه کرد. اما هنوز دو دقیقه مونده بود. یه کم کلافه شد. آخه خوابش خیلی ناز بود. چشمش به دو کبوتر که جدا از بقیه داشتن یه گوشه نوک هاشون رو به هم میزدن افتاد.

همینطور نگاشون می کرد. ساعت و زمان و همه چی یادش رفته بود. با یه صدای غریب به خودش اومد"حی علی صلاة" اما اون دیگه اذان نگفت.

این نغمه را با صدای خوش تر از همیشه خوند:

"عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ                 قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت"

 

امین



+ 87/03/24 18:26 [......] امین |

Subscribe to me on FriendFeed