|
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل
طعم گیلاس حیاطشان پر بود از درخت های جورواجور. تابستان که می شد با بچه های عمو و خاله از کت و کول درخت ها بالا می رفتند و میوه می چیدند و اسهال می گرفتند و دوا و درمان و خلاصه کلی دردسر. اما به درد سرش می ارزید. آخر میوه ها شیرین بودند. اما با این همه همیشه حسرت درخت گیلاس همسایه در دل بچه ها مانده بود. حتی چند بار تصمیم گرفتند که دزدکی از درخت همسایه میوه بچینند. اما مگر می شد. ترس از مادر از یک طرف و دیوار بلند همسایه از آنطرف و سگ همسایه از طرف دیگر. حتی یکبار تا پای درخت پیش رفت اما پارس سگ همسایه همان و بیرون آمدن اهل منزل همان و کتک مفصل خوردن همان. کتک آنروز طعم گیلاس درخت همسایه را از یاد محمد نبرد. اما دیگر بزرگ شده برای خودش مردی شده بود زشت بود که از دیوار همسایه بالا میرفت. دیگر کت و شلوار یقه آهاری می پوشید و کیف دست می گرفت و در یکی از ادارات دولتی پشت میز می نشست. اما هر روز صبح درخت را نگاهی می کرد و نقشه ای در ذهن می ریخت و رد می شد. کم کم داشت ماه محرم می رسید و بساط نذری پهن می شد. روز تاسوعا خانه محمد نذری بود.
آش قوام آمده بود و آماده برای تقسیم میان همسایگان. همیشه از رفتن به در خانه همسایه امتناع می کرد آخر هنوز کتک دوران بچگی از یادش نرفته بود. کاسه ی آش همسایه آماده بود و مادر محمد را صدا کرد. محمد! محمد با چشمانی نگران که دو دو می زدند جلو آمد و با اکراه کاسه را برداشت، آرام راه افتاد و به سمت در رفت جلوی در نگاهی به حیاطشان انداخت، طوری که انگار دیگر آن خانه را نخواهد دید. که مادر داد زد بجنب آش یخ کرد. محمد پرده جلوی در را کنار زد و نا پدید شد.
چند قدمی بیشتر تا خانه همسایه نمانده بود و دستان محمد به وضوح می لرزید. صدای پارس سگ هم بیداد می کرد. چند لحظه جلوی در ایستاد نگاهی به کوچه انداخت. آرام تر از همیشه بود . زنگ به صدا درآمد. محمد پشتش را به در کرده بود. که صدای ظریفی گفت بفرمائید، محمد یکه خورده بود. برگشت و دختر کوچولوی همسایه را دید که دیگر خانومی شده بود با چادری سفید همچون فرشتگان شده بود محمد با دستپاچگی گفت سلام و کاسه آش را به دست دختر داد. دختر همسایه لبخندی زد و قبول باشه گفت و رفت و بعد از چند دقیقه با کاسه که پر از گیلاس بود برگشت. -------- بنا به درخواست دوستان که گفتند فیلتر بشود یعنی شاخ و برگش بیشتر بشود اصل داستان را دوباره بازنویسی می کنم امین + 87/04/05 14:20 [......] امین | |