|
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل
میدان آزادی دفترچه یادداشتش را درآورد تا چیزی در آن بنویسد. اما هر چقدر فکر کرد یادش نیامد که چه می خواسته بنویسد. هیچی نبود نه کسل بود نه خوشحال بود نه ناراحت حتی کلافه هم نبود. از پنجره داشت آدم هایی را نگاه می کرد که هر روز همین پیاده رو ها و خیابان ها را طی می کنند و فقط می روند و می آیند. اینبار داشت فکر می کرد، دوباره خواست دفترچه را درآورد تا همین چیزها را در آن بنویسد. اما پشیمان شد. به جای آن یک نخ سیگار از جیبش درآورد و روشنش کرد. هیچکس اعتراض نکرد. اون هم به پشتی صندلی لم داد و با خیال راحت داشت سیگارش را می کشید که متوجه شد شانه هاش داره به شانه های خانمی که کنار دستش نشسته است می خورد. ترسید چون یک لحظه مثل شاهزاده ی رمان آهستگی که پس از طی مسیر با شهربانو در کالسکه بر اثر تکان های کالسکه و سایش بدن هایشان به هم نسبت به هم احساس خاصی پیدا کردند، خودش را احساس کرد. خودش را جمع و جورتر کرد. و به دستگیره در چسبید. سیگارش داشت تمام می شد که اتومبیل توقف کرد. امین + 87/05/03 13:49 [......] امین | |