|
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل
باید مواظب حرفزدنم باشم! همین دیشب بود. دراز کشیده بودیم. آغوش در آغوش معشوق. حرف میزدیم. میخندیدیم. یکهو خواستم اوج محبتم را به او بیان کنم. گفتم: "تو فاحشهی منی!". نمیدانم چرا این جمله از دهانم خارج شد. ناگهان سرش را از روی سینهام بلند کرد و چشمانم را بهتزده نگریست. از روی تخت بلند شد. رفت توی پذیرایی. بهتزده روی تخت دراز کشیده بودم و از چارچوب در، سایهاش را میدیدم که لباسهایش را از روی کاناپه و زمین و لابلای لباسهای من برداشت و پوشید. زیرلب چیزی میگفت انگار. در را محکم به هم زد و رفت. از آن حماقت لحظهای شوکه شده بودم. + 87/05/08 4:53 [......] اسیر | |