تبليغاتX
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل - آفتاب اجاره ای



مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

آفتاب اجاره ای


تازه به شهر آمده بود. با زن و بچه. معلم بود. مثل عمویم. آن زمانی که می توانستی با پنجم ابتدایی معلم شوی. دل عمویم شاید برایش سوخته بود. اتاق سه در چهار شمالی را بهش اجاره داد. شاید نیم ساعتی صبح آفتاب می خورد و شاید دم غروب سرخی کم رمق آفتاب را می دید..
 * دیروز وقتی عمو شمعدانی های سر تاقچه را نگاه کرد دید سربه زیر تر شده اند. سه چهار ماهی آفتاب ندیده اند. سرش را بالا برد جز بتون چیزی ندید. خبری از خورشید خانوم نبود... .
 *دوره ی اول و دوم شورا ها نامزد شد و رای آورد. عمو هم بهش رای داد. دور دوم هم رای آورد. هنوز هم عکس رتوش شده اش در و دیوار را پوشانده است. .
 *عمو دیروز فکر می کرد ای کاش می شد از مستاجر زمان جوانیش برای شمعدانی ها آفتاب اجاره کند.
 


+ 87/05/24 14:18 [......] ساما |

Subscribe to me on FriendFeed