|
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل
جدا مانده روی تخت غلطی زد و طاق باز به سقف خیره شد. مدت ها بود که این سوال را از خودش می پرسید، چرا این طوری شد؟ ماه های اول زندگی را به یاد می آورد که فوق العاده بودند. شوق، اشتیاق و عشق. -یعنی الان عشق تو زندگیمون نیست؟ مدت ها بود که با همسرش تنها روی تخت می خوابیدند. ساعتش را نگاهی کرد ساعت وقت نامعلومی را نشان می داد. خسته شده بود. انگار داشت زخم بستر می گرفت از سکون متنفر بود. چرخید و پشتش را به همسرش کرد. چشمش به تابلویی که به زور خودش را روی دیوار نگه داشته بود افتاد "زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود". -یعنی ما به این زندگی عادت کردیم؟ چرخید، دهانش را به گوش همسرش نزدیک کرد و آرام گفت -محبوبه، یعنی ما به این زندگی عادت کردیم؟ محبوبه غلطی زد و با صدایی آرام گفت: دیوونه شدی نصف شبی؟ بگیر بخواب. مرد دوباره هم غلطی زد ولی اینبار مثل شب های پیش خوابید. امین + 87/06/04 11:14 [......] امین | |