تبليغاتX
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل - حرام زاده



مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل

حرام زاده


سرد بود .خیلی سرد . سردتر از همه ی این سال هایی که کارتن خواب بود .از وقتی که میرزا مرده بود هیچ وقت احساس گرما نکرده بود . مگر زیر تیغ آفتاب تابستان . این قدر سرد بود که با شکم خالی احساس گرسنگی نداشت . خودش هم نمی دانست چرا شکایتی از گردون ندارد . تمام محل می دانستند که حرام زاده است . و خودش هم می دانست . هیچ کس کار به او نمی داد و نه جا . وهیچ وقت به مسجد راهش نمی دادند . و همیشه می خواست بداند خدا چه شکلی است . چند سالی شاگرد میرزا علی بود  و جا هم داشت .میرزا مرد و او بی پدرتر شد . هیچ وقت نفهمید چرا میرزا به مسجد نمی فت و با مسجدیان دوست نبود .با آن که خیلی مومن بود . شب خیلی سرد بود حتی سردتر از نگاه های تحقیرآمیز مردم محل . و حتی سردتر از وقتی که می خواست برود مسجد و خادم مسجد گفته بود: نجس برو بیرون .
**
تنها کاری بود که می توانست بکند برای فرار از سرما .از دیوار رفت بالا .از دیوار آویزان شد و پرید توی حیاط . دستگیره را کشید .در باز بود .دو بخاری روشن بود و خیلی گرم . همه جا نور آبی بود . رد نور را دنبال کرد .لامپ آبی در محراب مسجد روشن بود . خیره شد . حتی پلک هم نزد . هیچ احساسی نداشت . انگار غرق شده بود در بی نهایت . او خدا را دید .
**
نزدیک اذان صبح بود . خادم قفل در حیاط را باز می کند. لامپ آبی روشن نیست . بوی خوشی می آید .لامپ ها را روشن می کند .بوی خوش را دنبال می کند . کسی خوابیده است گوشه ی مسجد .با عصبانیت داد می زند .تکان نمی خورد. چند ضربه می زند تکان نمی خورد . بوی خوش می آید . حرام زاده مرده است.

ساما



+ 87/03/11 1:48 [......] ساما |

Subscribe to me on FriendFeed