|
مـــــــتـــــــــیـــــــــــــل
حرام زاده سرد بود .خیلی سرد . سردتر از همه ی این سال هایی که کارتن خواب بود .از وقتی که میرزا مرده بود هیچ وقت احساس گرما نکرده بود . مگر زیر تیغ آفتاب تابستان . این قدر سرد بود که با شکم خالی احساس گرسنگی نداشت . خودش هم نمی دانست چرا شکایتی از گردون ندارد . تمام محل می دانستند که حرام زاده است . و خودش هم می دانست . هیچ کس کار به او نمی داد و نه جا . وهیچ وقت به مسجد راهش نمی دادند . و همیشه می خواست بداند خدا چه شکلی است . چند سالی شاگرد میرزا علی بود و جا هم داشت .میرزا مرد و او بی پدرتر شد . هیچ وقت نفهمید چرا میرزا به مسجد نمی فت و با مسجدیان دوست نبود .با آن که خیلی مومن بود . شب خیلی سرد بود حتی سردتر از نگاه های تحقیرآمیز مردم محل . و حتی سردتر از وقتی که می خواست برود مسجد و خادم مسجد گفته بود: نجس برو بیرون . + 87/03/11 1:48 [......] ساما | |